امروز پنجشنبه است؛یه پنجشنبه لعنتی دیگه.شعله های آبی بخاری بی وقفه میسوزند. پشت صدای ساکت پنجره ها "سایه تنهایی" فریاد میکشه.بیرون پر از برگهای زرده و اون امروز عصبانی بود.مثل همیشه حق و به خودم میدم؛من که کاری نکردم..آخه چاره ای جز این کار نبود.صدای قلبم مثل تنهایی سوختن شعله ها آ بی بخاری به سختی شنیده میشه.باز هم یک موتور دیگه!
امروز تموم سوالها مثل کابوسها شب امتحانم به چشمم ناآشنا بود،هیچ فایده ای نداشت می دونستم که قافیه رو باختم به ردیف درسهایی که هیچ وقت دوسشون نداشتم.
نظرات ()