تبار خونی گلها
لذت نوشتن وبلاگ توی سایت دانشگاه را باید حتما" تجربه کرد!
دانشگاه مکان عجیبیه تا وقتی داخل دانشگاهی قدرش و نمی دونی و استرس درس و نمره رهات نمی کنه ولی دوری از اون به مثابه گم کردن قسمتی از وجودت میشه.
با تمام وجود دلم برای دانشگاه تنگ شده بود. دلم برای ساندیچ های سلف، غذاهای چرب و خنده های الکی و شبهای امتحان( که خواب یگانه آرزوت تو دنیا میشد) تنگ شده بود. دلم هیجان می خواست,هیجان خالصی که تو اون سالها تجربش کردم,دلم وزش باد بین شاخه های سبز بید مجنون و می خواست که مدتها بهشون خیره می شدم,دلم لذت دیدن نمره قبولی روی برد و جیغ کشیدنهاش و می خواست!
شاید برای همینه که دوباره به دانشگاه برگشتم!!
می خوام این بار این احساس خوب و به آسونی از دست ندم و تو تک تک لحظه هاش زندگی کنم..
"مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده تبار خونی گلها می دانید؟"
پشت تمام سیستم ها دانشجوها دارن روی پروژه ها درسی کار می کنن و مقاله از اینترنت می گیرن و من بی وقفه از احساسی می گم که شاید هیچ کدوم از اونها تجربه ش نکرده باشن؛خوب لابد آدمهای احمقی هستن که فقط درس می خونن!!
می خواستم از اردیبهشت تئاتر بگم ولی این فضا نوشته رو به یه سمت دیگه برد,حالا منم دغدغه های شخصی دارم.
انگار یه فرصت دوباره به من داده شده, و می خوام که "بودن" را بی وقفه زندگی کنم...

خاطرات دور...
امروز بی وقفه به خودم باریدم و از عصیان عصبانیتم بعد از لحظه ای پشیمانم.
می خواهم اعتراف کنم از بسیاری از لحظات زندگی ام پشیمانم و می دانم که هیچ راه جبرانی نیست.
به خودم رجوع می کنم به گذشته،حال،آینده..براستی بعضی اوقات چند نقطه کارسازتر از حرفهای بیشمارست.
احساس میکنم که به ریسمان نازکی متصلم و تهی از ایمان به رهایی.
خاطرات رهایم نمی کند و من خودم را گم شده در خاطرات دور میبینم.یاد آن روزها می افتم که برای اولین بار حیاط دانشگاه را قدم میزدم تا انتها و زیر سایه بیدهای مجنون پاییز را به نظاره می نشستم؛حالا من هم خاطره های دور دارم.یاد روزهایی که تک و تنها در سلف می نشستم و نگاه های دیگران را دنبال می کردم؛یاد روزهایی که ژتون نداشتم و گرسنه می ماندم و ساعت 3 ته دیگ!! میخوردم.یاد نمایشهایی که در "سالن شریف""آوینی"دیدم و خندیدم و اندیشیدم.یاد دوغ های پر از گل محمدی در "نگنا" روبرو دانشگاه.یاد میزی که پر از دود سیگار میشد و "آژلار"با آن ساندویچ های مخصوص 1200 تومانی اش!!یاد خندیدن ها و ترسیدن هایش.یاد روزی که بازوانی افسارگسیخته را در کلوزآپ نگاهم میدیدم و با نی آب پرتقال می خوردم!
یاد انجیرهای تازه،گیتارو آهنگ موهای لی لی! یاد درس هایی که حذف کردم،یاد درسهایی که افتادم،یاد درسهایی که به آسانی پاس شدم.حالا "دانشگاه آزاد اراک" برای من فراتر از خاطره است؛به مثابه بمبی است که شریان زندگی مرا در دست گرفته.
من خویشتنداری نمیکنم؟؛دلم آن روزها را میخواهد.دلم برای اضطراب آن روزها ، خندیدن ها و سینما رفتن هایش تنگ شده.
دلم برای سالن همیشه تاریک آوینی و "و اشرف پور"که فریاد می کشید تنگ شده.دلم برای قیافه های عجیب و غریب و روز دانشجوهای مسخره اش تنگ شده.
به ماهی کوچکی میمانم که از تنگ کوچکش جدا شده ولی دریای تکرار را تحمل نمی کند......

نظرات ()