امروز...
امروز از خواب بیدار شدم.ساعت چند بار نواخت.ازپنجره بیرون و نگاه کردم؛برف اومده بود.دلم گرفت.آخه نمیتونستم عین روزهای قبل با خیال راحت راه برم و آهنگ گوش کنم و به تموم شاخه های درختها زل بزنم. دلم یه چایی داغ میخواد!
برف همیشه من و یاد "ادوارد دست قیچی" میندازه.کاش من "وینونا رایدر" بودم.امروز میخواستم "امیدوار"باشم. این روزها اگه پلاتو و تمرین هم نبود به چی دل خوش میکردم. تو پلاتو انگار خودم هستم,یه بار سنگینی از روم برداشته میشه,راحت جیغ میکشم,سبکم,تو دلم خالی میشه.
ولی امروز خوشحالم.آرامش عجیبی دارم! خدایا امروز بین شاخه های نازک درختها از بین برفها تو نور خورشیدی بودی که روی صورتم تابیدی.
دوستت دارم...
نظرات ()