مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده,تبار خونی گلها می دانید؟

تنهایی.سکوت و دل نوشته هایم را در فضایی مجازی,با انسانهایی مجازی!به اشتراک خواهم گذاشت.

با تمام وجود لحظه های مشابه زندگی را می نوشم!
نویسنده : مریم رودبارانی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩

امروز ٢٩ اسفنده تا ساعاتی دیگه سال ٨٩ هم تموم می شه

من تو ازدحام آدمها به وبلاگم فکر می کردم و هنوز به سالی که گذشت وفادارم!

احساس می کنم که زندگی صدا می زند مرا..سال٩٠..چه کسی می داند که زنده است یا مرده!

بیرون هیاهوی آدمهاست "سنجد"سرکه،سمنو و سهم من ماهی کوچک قرمزی است که در ته پلاستیکی شفاف وول می خورد و زندگی کوتاهش را چرخ می زند در آب!

آری آغاز دوست داشتن است؛رینگ تون موبایل سیستم بغلی مرا از شعر فروغ می پراند و بوی سیر خفه ام می کند. عید را تا قبل از رسیدن اش دوست دارم،مخصوصا ثانیه های آخرش را که همیشه و تا این لحظه با ولع نوشیده ام!

آدمی موجود عجیبی است و من از مثل همه بودن،از عادی بودن از بیهوده بودن بیزارم ئو مدام می گویم:"سخنی باید گفت"

شبیه دیوانه ها شده ام،شبیه دختر بچه عقب افتاده ای که در تاکسی دیدمش؛سرخوشم بی هیچ دلیلی!از بی واهمه بودن خودم می ترسم،همیشه پشت آرامش کذایی و خوشحالی بی دلیلم غمی نهفته بوده...پس می گریم در این واپسین لحظات تا بلا دور شود به قول مادربزرگم...


comment نظرات ()