امروز ٢٩ اسفنده تا ساعاتی دیگه سال ٨٩ هم تموم می شه
من تو ازدحام آدمها به وبلاگم فکر می کردم و هنوز به سالی که گذشت وفادارم!
احساس می کنم که زندگی صدا می زند مرا..سال٩٠..چه کسی می داند که زنده است یا مرده!
بیرون هیاهوی آدمهاست "سنجد"سرکه،سمنو و سهم من ماهی کوچک قرمزی است که در ته پلاستیکی شفاف وول می خورد و زندگی کوتاهش را چرخ می زند در آب!
آری آغاز دوست داشتن است؛رینگ تون موبایل سیستم بغلی مرا از شعر فروغ می پراند و بوی سیر خفه ام می کند. عید را تا قبل از رسیدن اش دوست دارم،مخصوصا ثانیه های آخرش را که همیشه و تا این لحظه با ولع نوشیده ام!
آدمی موجود عجیبی است و من از مثل همه بودن،از عادی بودن از بیهوده بودن بیزارم ئو مدام می گویم:"سخنی باید گفت"
شبیه دیوانه ها شده ام،شبیه دختر بچه عقب افتاده ای که در تاکسی دیدمش؛سرخوشم بی هیچ دلیلی!از بی واهمه بودن خودم می ترسم،همیشه پشت آرامش کذایی و خوشحالی بی دلیلم غمی نهفته بوده...پس می گریم در این واپسین لحظات تا بلا دور شود به قول مادربزرگم...
نظرات ()