احساس عجیبی دارم بعد از صحبتهای"محسن راستانی"عکاس برجسته کشور که از شرایط فرهنگی ناراحت بود بعد از حرفهای فرهاد مهندس پور که می گفت:می دونید تو این شرایط یه نویسنده چقدر باید انگیزه داشته باشه! این روزها همه از شرایط حرف می زنن.محسن راستانی بغض می کنه،فرهاد مهندس پور نمی خنده،محمودرضا رحیمی کارهای جشنواره تئاترو به جنگ شبیه می دونه و من مرتب می نویسم،بغض می کنم،می خندم خیلی وقته درست و حسابی فکر نکردم،به روزهایی که می گذره دارم تولحظه زندگی می کنم و آینده ...! به موجود کوچکی می مانم که هستی کوچکش را بزرگ می پندارد! "حجم سرد"بیشتر از روزهای دیگه سرد شده اطرافم پر از آدمهای بی انگیزه شده که مدام می گن:بی خیال،چه حسی داری تو!!! آره نمی دونم تو این شرایطی که همه رو نا امید کرده!چرا من انقدر دست و پا می زنم حالاfacebook به قسمتی از هویت نسل سومی ها بدل شده،اگه فیس بوک و ازشون بگیری یه تیکه از هویتشون و گرفتی آدمهای عجیبی شدیم،این توانایی و داریم که همدیگه رو نبینیم یه"انزوای خودخواسته"رو پیشه کردیم نتیجه گیری اخلاقی این پست این بود: شکایت کاری از پیش نمی بره،به فکر چاره باشید!!
نظرات ()