به مادرم گفتم:دیگر تمام شد
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد!
وسوسه نوشتن تو آخرین روز سال ٨٨ عملی شد.خیابان محسنی و هیاهوی همیشگی,دلتنگ روزهای تنهایی ام.
بوی سمنو,سبزه و عید پررنگ تر از همیشه است ولی انگار یه چیزی تو سال ٨٨ جاگذاشتیم.دلم میخواد بپرم وسط ازدحام آدمها و بگم:بسه!تمومش کنین.
ولی منم روتین وار به این چرخه تکرار وصل شدم.روز به روز دغدغه هام کمرنگتر میشه و دلم میخواد منم به این چرخه تکرار بپیوندم و دیگه به هیچی فکر نکنم.
فکر نکنم که یه چیزایی از وجودم و تو سال ٨٨ جاگذاشتم,فکر نکنم و باشم.
یه سال گذشت و باید اعتراف کنم تو سال ٨٨ یه بلوغ زودرس را بعد از بلوغ فیزیکیم تجربه کردم,سال ٨٨ برای من نزدیکی به چیزایی بود که دوستشون داشتم.زیستن و روزمرگی را دور ریختم و با آسودگی "نوشتن" را تجربه کردم و "حجم سرد" به اشتراک گذاشتن این احساسات بود...
نظرات ()